نوشتنــــــــــــ

در هیاهوی جهان مسکن دل ویرانه شده ای کاش بم بودم یا هیروشیما آن وقت بهانه خوبی برای ویرانی های این مجنون داشتم . حالا که در آمد و شد های جهان بی سرو سامان میگردم هیچ راهی برای دیوانگی های ذهنم پیدا نمیکنم . گاه گاهی برای دیوانگی های ذهنم دلم میسوزد که او هم از روی بی کسی آنقدر میسوزد میسوزد که درد های او هم بر شانه این منه بی سامان سنگینی میکند . ای کاش این تسکین نوشتن هم دو سه چند یاری داشت بلکه کوله بار درد ها را با من به امانت بکشد...

نفس های پر حسرت

لعنت به دنیای بی معشوق لعنت به نفس های پر حسرت.
سخت است
سخته قصه های بشنوی که برعکسشو باچشمای خودت دیدی...
سخته جلو دروغایی ساکت بمونی که و واقیتش رو لمس کردی.
عشق مگه چیه؟
عشق مگه جز تموم شدنه؟
مگه جدا از تموم شدنه؟
من هم عاشقم
نه عاشق یه دختر
نه عاشق یه آدم
عاشق یه مسیر یه حس یه قصه تموم نشدنی
یه ماجرای که حرکی توش بمیره برندس
عاشق یه از بین رفتن رویاییم...

چرا دنیا این شکلیه

نمیدونم چرا اونا که دم از اصالت میزنن چرا کسی سفرهاشونو ندیده!
دقت کرده باشین اونا ک میگن ما چیزی برای گفتن نداریم خیلی ها رو سفرشون خاطره دارن!
کلا ادما چیزایی ک ندارن رو میخان. و همین خاستنه باعث دم زدن از اون خاسته میشه مثل تعریف پولداری یه پول ندیده مثل تعریف مردانگی یه نامرد
خلاصه نگم بهتره

چطور بفهمیم پیریم

به قصه ها دقت کنید !
بچه تر که بودیم ژانر حرفارو تخیلاتشون برامون تایین میکرد. مثلا اگه تو بیان خاطره ای تاریکی و شب بود ژانرش برامون ترسناک میشد.
با تمام شاخ و دمشون قصه هارو باور میکردیم! به مرور که بزرگ شدیم همون قصه هارو که میشنیدیم یه جاهایشو دیگه نمیشدباور کنیم ! چون انقد بزرگ شدیم که دیگه میدونستیم یه غول با دوتا سر وجود نداره !
بزرگتر که شدیم اصلا کاری به توصیفات قصه و شور و هیجانش نداشتیم! نگاه میکردیم ببینیم هدف نویسندش چیه!
فقط سوال اینجاس که الان دیگه چرا برامون اهمیت نداره این نویسنده چی گفته چی میخواد چشه....

سوال

هنوزم کسی متنامو نمیخونه؟

وقتی که هم قاتلی هم مقتول...

من آن پریشان مزحک عیاشم :
همان رسوای بدنامم همان مشهور اجنابم
همان ابهام آشکارم همان سیاهی روشن...
من آن بهلول دانای به ظاهر نادانم
مرا در قصه نمیگنجد مرا وهم است در دیده...
مرا احساس چند گانه نشاید فهم
مرا فهمیست به سهلِ فهم

نتیجه عمر

سلام مجدد خدمت تویی ک داری مطالب منو میخونی

اگه مطالب قبلیم خونده باشی میفهمی من یه ادم نرمال نیستم و از متون من هرکسی لذت نمیبره

اقا من اصلا از ادمای نرمالم خوشم نمیاد چه معنی میده اصلا یه چیزی معمولی باشه ؟

دیونه بودن ک خیلی قشنگ تره . مثلا یکی دیونه شعره یکی دیونه عشق یکی دیونه علم به هر طریقی از معمولیا جدا شدن ه نعمته ....

خلاصه با دیونه بودن کنار بیایید هرجووری که شده که عاقلا زیاد به کار نمیان / مثلا من الان دارم این چرتو پرتاررو مینویسم از عزیزترین کسامو از دست دادم امشب و دارم خودمو میدم دست انگشتام بینم چی تحویلم میدن ؟

معمولا هم چیزی مینویسم خودم حالیم نی چی بوده تا بعد از معدتی میفهمم چی به چییه و اینم واسم قشنگه شب خوش

افسردگی

سلام مجدد خدمت خودم و تمام توجه هات نسبت به خودم !!

این جمله بالایی یکم اذیتد کرد چون حس میکنم این متن تنها کسی که میخونش خودمم .

بگذریم ...

چند روزیه حس میکنم افسردگی بهم غلبه کرده حس میکنم دارم کم میارم زیر فشار روزگار نمیدونم چرا من همیشه فک میکردم این ک چیزی نیست زود حل میشه الان دارم با تمام وجودم تلاش میکنم که ب خودم بفهمونم بابا هنوز امیدی هست !

اینجای داستانو مقصرش تنهاییه .. همیشه حس میکردم کسیو دارم میتونم پشتم بهش گرم باشه ولی الان واقعا دارم تنهایی دورو ورمو نگاه میکنم ...

این واسه من سخته من یه روزایی هرکسی نمیتونست کنارم باشه هرکسی راحت نبود واسش بیادو از بودن کنار من استفاده کنه ولی امروز واقعا هرکسی دلش نیست بیادو پیشم و اصن کسی حالمو نمیپرسه کمو بیش کسی مگه کاری داشته باشه و تماس بگیره . 

مگه چی شده من همون آدمم که بودم آقا

همون رزومه هنوز مال منه حس میکنم دیگع ب درد کسی نمیخورم روزگارم داره تموم میشه نمیخوام بهم حال نمیده نفس کشیدن هیچ ذوقی نداره زندگی کردن ...

شده تا حالا مث یه زمین کشاورزی شدیدا حاصل خیز رو گندم بکاری محصول نده؟ 

چرا همتون این شکلی شدید؟؟؟

ما یه وقتایی زیاد میریم یه وقتای کم میریم خلاصه داریم میریم ولی دنیا روزگار سر خودمون بیار عزیزامون چه گناهی دارن آخه .. ما دلمون پایین بودن کسیو نخواست ما دلمون شکستن کسیو نخواست چرا زمین ما محصول نمیده آخه 

شده تاحالا تو اوج ناراحتی بگی ای کاشی بودی؟!

کی و منظورته؟؟؟ وقتی بود حالو احوال پریشونی براش نداشتی؟! دیدی همونم اگه بود الان ترس رفتنشو داشتی؟؟؟ اینجا بهش میگن مرد شدی پخته شدی ولی به قیمت جونیت!

شده بغض کنی گریت نگیره چشات مست بشه بدنت خمار قلبت برقصه مغزت تو عزا باشه گوشت جنگو بمبارون باشه زبونت زندانی؟ شده بارون بخای از نم نم بارون فرار کنی؟ شده از دیدن متنفر باشیو بازم نگاه کنی؟ شده از گفتن خسته باشیو بازم بگی ؟؟؟ 

خیلی حسا کیاد میگم کسی نمیفهمه ... شمام حس نکنم فهمیده باشی چی میگم 

اقا من میدونم خدا هست خدا کیو دارم اخه مشتی!

یادگاری سوم

آقا میخوام ی چیزی بگم نمیدونم ا کجاش شروع کنم ، یکم سخته ها ولی الان ذهنم داره هی اینور اونر میرع که ب دستام بگه چیو بنویس . 

خوشم ازش نمیاد ، آخه حالیش نیست با قلبم دوتایشون مال خودمن ، متاسفانه باید بگم قلبمم همینقد خنگه نمیفهمه مغزم خوبیشو میخاد .

مطمنم خیلی از شمام گیر این دعوا افتادید

آقا بضی وقتا میگم اصن بیخیال قلبم بینم مغزه میخاد چکار کنه !! میرم دنبالشو یهو میبینم اشک میاد ، ای بابا ما ک قرار بود بیخیال قلبمون بشیمو ب حرف مغزه گوش بدیم پ این اشکا ا کجا اومد؟!

ینی قلب زورش بیشتره؟ 

باشه عاقا اصن ب حرف قلب گوش کردمو رفتم سراغشو بی عقلو مغز رفتم جلو . یهو دیدم ای بابا به فنا رفتم کع 😐 اقا این قلبو مغزو اصن نداشتیم چی میشد؟ 

بهش فک کردین؟

من خیلی فک کردم به یه چیزای رسیدم ب نظرم بتون بگم شاید ب دردتون خورد 

اول ازینجا شروع میکنم با یه سوال:

آقا چطور بفهمیم خوبی چیع و چطور بفهمیم بدی چیع ؟

ی دو دقیقه ب سوالم فک کن بینم چی میفهمی بعد بقیشو بخون !

خب حالا اگه بدی وجود نداشته باشه خوبی معنی خاصی داره؟ نه دیگه اینجا نشدع ؛ اگه بدی باشه ما خوبیا هارو میتونم تشخیص بدیم و برعکسشم همینع ! درسته ؟

حالا آقا من مخالف اینم ک تمام دنیا باید خوب باشن نه آقا تمام دنیا خوب باشه خوبی وجود نداره دیگه تمام دنیا همینن ینی دیگه جز خوبی راهی نمیمونه و مام ناچاریم ک خوب باشیمو چ دلم بخاد چ نخاد  این میشه ی چیز معمولیه بی دردسر ک من اصن دوس ندارم !

بریم سراغ قلبو مغز!!

آقا حس میکنم خدا ی ابتکار عجیب ب خرج داده و خواسه ما از دوتا خوب بدی و خوبیا خودمونو درس کنم یه جاهایی مغزه بفهمونه خوبه ی جاهای قلبه ک اونم داعم در تلاشند دوتاشون واسه منو شما ! به نظرتون غیر از اینه؟ 

حالا چرا داعم در حال دعوان این دوتا؟

چون منی که صاحبشونم خوب بینشون داوری نکردم !

رفقا داور خوبی بین این دعوا باشید همه چیزو بردید ینی دنیا تو کف دستتونه نگران هییییچیم نمیخاد باشید . 

اقا من حس نوشتنم تموم بقیش برا بعدا😂🙏

چرخ. فلک

پیرو بیچاره شدم از وقتی که به بی‌تفاوتی های ذهنم بها دادم

خوب شده هاا

یخورده راحتت میکنه 

ولی خب شور و حال جونی لذتش به درک و تلاش تفوت هاس 

تلاش های این منیکه برای پیر شدن اصلا قشنگ نیست

خطو نشون های روزگار که روی صورتت یادگاری میشه میگن یارو پخته شده

ما از اونایی بودیم که خام خام خوردنمون داداشی

ما قصه هارو بلد نبودیم قشنگ بگیم 

ولی در عوض قصه هامونو قشنگ گفتن

ازونایم که یادنداریم نامردی کرده باشیم

ولی در عوض قشنگ نامردی دیدیم 

حکمت خیلیا مث ما نیس

اونا چرخ فلک روزگارشون قشنگ میچرخه

ما نه فلکی داریم نه چرخی برای چرخودن چرخ فلکمون

مام تو چرخ اوناییم هااا

ولی مث اینکه قرار نیس این چرخ ما بچرخه و بالا بره

یا شایدم مسئول شهر بازی خوابش اومده فعلا دکمه آف مارو زده

کلا غریبه هارو خوب بالا پایین میکنه 

آخه ما به در آشنایی اومدیدم تو شهرش 

راستی بیخیال

نمیفهمی چی میگم

یه دردایی رو دارم مینویسم که واسه تو خوندش درد نداره

اما من خودمو خوب میشناسم 

شاید نتونم طعم خط هامو بچشونمت

ولی رنگ دردامو خوب رسم میکنم 

توصیف های مبهم رو دوس دارم

آخه قفس ما همیشه میله نبود

باز بودا

چلی ما راه فرارو بد بمون گفتن

پوچ نوشتن رو دارم میکنم 

ازین بحث به اون بحث پریدنو دوس دارم

ازینکه با خوندن متن هام حال نکنی رو دوس دارم 

چرا همه میگردن یکی درکشون کنه؟؟؟

من درک کردن شمارو نمیخوام 

قصه های دنیایی من با نفهمی های همه خیلی شیرین تره

کودکی :...

میخوای چیکاره شی؟

+ خلبان

+دکتر

+پلیس

یادتونه؟

معلما همش میپرسیدن اینو ... آخی چه با ذوقم میگفتیم همپین که فک میکردیم الان پشت هواپیماعه نشستیم.

گذشت هااا ...

از اون همه شغل که آرزو میکردیم همین یه خاطره سوال معلممون موند...

دنیا یه جوری باهامون در افتاد که اصن دیگه فرصت به شغل فکر کردنم واسمون نزاشت

خیلی سخته وقتی یاد اون میزو نیمکتا میفتم مث اینکه یکی داره تو سینم یه سیخ فرو میکنه ...

حسین ،رضا ، حمید ...

هیییی الان فقط یه صحنه های کوچیکی بیشتر نمونده ازشون تو ذهنم

خیلی درد داره یاد اون حالتا که میفتم

تمام دغدغمون این بود یجوری مشق هارو بپیچونیم

یادتونه همش آرزو میکردیم بریم دبیرستانی شیم بخوانیم بنویسیم نباشه؟

خانواده هاشمی دست از سرمون ور نمیداشتن خخخخ

کارت فوتبالیا شده بود ارز ما .

نزول میدادییم ، نزول میگرفتیم

تمام تفریح تابستونم اینم بود عکس فوتبالیام زباد شن

دعوا که میشد تا جون داشتیم میزدیم تا جا داشت میخوردیم آخرشم دستمون گردن هم بود

زمین که میخوردیم تو خونه میگفتیم دعوا کردیم . دعوا که میکردیم میگفتیم زمن خوردیم

توپ پلاستیکی هامون دوجلده بود....

خخخ یه رفیق داشتم 3 جلده بود شاخمون بود مث اینکه ایفون ایکس داشت

خدایی چه دنیایی قشنگی داشتیم هاااا

یکی دو ماه از خودمون بزرگ تر بود میترسیدیم تو روش نگاه کنیم .

الان بچه ابتدایی ها تو جیبشون هفت تیره ...

خودکار بیک لاکچری بود هنوز ....

ولی حالا چی؟

بگم...؟!

آخی...

چه حالو صفایی داشت وقتی صب با صدای گنجشکا بیدار میشدی...

اولین صحنه ای که میدی تیر چوبیه سقف خونه بود...

یادتونه بارون که میومد سطل زیر تیرچه چوبیا میزاشتن؟؟؟

مامان بزرگ رو چراغ یه نون رو داغ میکرد...آخ چه طعمی میگرفت...

قدیما مرد بودیما..

آقا بودیم...

درد همسایه در ما بود...

غم ما غم همه محل بود...

یهو شاد میشدیم همه با هم بغض میکردیم...

صدای بلبل نیازی نبود...

هرکسی یه گوشه نفس میداد...

آمبولانس...

پلیس...

ارتش...

جنگ... اصن اینا جایی بین مردم داشت؟؟؟؟

چرا یهو جدید شدن واجبه؟

چرا اصلا قدیم جدیدم نباشه؟؟؟

کسی میفهمه چی میگم یا بازم ذهن کوکی من بد کوک شده؟

میدونی چیه؟ 

دوس ندارم همش روز به روز روز شه...

کسی هس بگه چرا یه روزی نمیشه همه روزا؟؟؟

که دیگه گذشته هایی نباشه ...همه قشنگی هارو تو قدیم اسیر نکنه؟؟؟

چرا همش باید جلو جلو رفت؟؟؟

آخه این همه قشنگی رو چرا باید تنها گذاشت؟؟؟

شنیدی ساز که قدیمی تر میشه قشنگ تر صدا میده؟؟؟

خاطره هام همینن ...هرچی که قدیمی تر باشن بیشتر تو وجودم مزه میدن...

آخ بگم؟؟درد که نداره آخه آخو اوخ کنم...

ولی ای کاش به خاطره ها فک کردن درد داشت لااقل یه مسکن میخوردم.

میدونی چیه درد هستش هاااا ولی خوب نمیدونم کجاس ... مث اینه که ندونی به چه جرمی داری محاکمه میشی...

ای کاش ضخم داشتم ولی خاطره نه...

اصلا چرا خاطره هار باید یاد کرد؟؟؟

اینجا آمدیم که تجربه شود؟؟

- نه حاجی .

اینجا آمدیم که بی درد نباشیم...

آخی خدا...

میشه بفرمایی دعوای من و خاطره هام کی تموم ممیشه؟؟؟

فدای خوبیات نکنه یروزی به شمام خاطره بگیم!!!

راستی آقا خدا ... چرا شما همش هستی؟؟؟ اصن نیستی...

خخخخ

خندم گرفتاااا

ما انسان هام ادمای عجیبی هستیماااا

میدونیم نیستو میفهمیم هستو میپرستیم...

خخخ

بدرود

مادرانه های قدیم...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذر کرد ...

اینو که میشونم همیشه اشک تو چشمام جمع میشه .

بعضی وقتا آدم یه تصویرایی از کودکی یادش میفته که دوس نداره هیچ فکری دیگه به سرش بزنه.

خودم که خیلی وقتا دوس دارم هومنجا دنیا تموم شه و من همیشه تو اون خاطه بمونم

ولی همینکه یه لحظه میگذره...

آخــی یادش بخیر دیگه برنمیگرده همچین روزای...

گاهی اوقاتم یه رفیق قدیمی بهاته میگی یادته ؟ فلان شب... فلان روز..؟؟؟

یه شیرینی و بغض تو وجودت تیر میکشه.

ولی یه وقتایی...

بعضی از صحنه که یادت میفته اشک زیر چشات میاد...

مث اینکه یکی بزور تو رو از اون لحظات . ازون افراد . از خاطره ها دور کرده...

دوس داری انتقامشو از دنیا بگیری ...

اینجاس که به خیلیا نباید گیر بدی چرا افسرده شدی .

اخه ما ادما بعضی وقتا یه چیزایی داریم تا از دستشون ندیم قدرشونو نمیدونیم

میدونی چیه؟

کلا آدم اینجوری هستیم ...

مامانه کنارمونه ها !!!

اصلا نمیفهمیم،اصلا انگار نه انگار که قراره یه روزی جداشیم ، تازه... بعضی وقتا یه دادیم میزنیمااا

-کجا پسرم؟

+بیرون

-شام درس میکنم شب زود بیایی ها

+با رفیقامم شما بخورید

-مامان فدات واسه تو میخوام .... درس کنمااا

+ولم کن با توام همش گیر میدی

تند درو میکوبیمو میریم بیرون

مامانه تو دلش میگه خدایا پسرمو عصابنی کردم خودت هواشو داشته باش ...

میگذره ...

میگذره ...

یه روز از همین روزا میایی در خونه میبینی همسایه ها جمع شدن ...

چی شده؟

همه میان میگنت غم آخرت باشه..

مامان من؟

اولش باور نمیکنی

بعد یه مدت یاد اون شبه میفتی که شام واست میپختو درو کوبیدی و رفتی

اونوقته زیر چشاتو اشک میگیره

اونوقت دوس داری انتقامتو از جونیو رفیق بازی بگیری

اونوقته هرچی به این ذهن درگیر فشار میاری آروم نمیشه

از من مییشنوی زور نزن

بزار گردن تقدیر بقیه هنوز هستن...

هرچند درد دل اروم نداره...

سلامتی همه مادرایی که خاطره شدن

خاطرات نببود ://

گاهی اوقات زمان به بن بست های میرسد که را فراری نداری باید بمانی سخت بگذرد حسرت بخوری و تماشا کنی ...

گاه گاهی یاد هایی در ذهن تداعی  میشود که نه دل میکنی دس ورداری و نه دوس داری مرور کنی ...

گویی که صدا ها خاموش میشود و رنگ ها زشت و دل ها برای خاطرات نبافته خاطره میسازند 

اینجاست که طرف میگوید میسوزمو میسازم...

مسیر زندگانی ما...:/

چرا دیگر چراغ های روشن راه را نشان نمیدهند؟

یا که من چراغ ها را روشن میبینم...!؟

کسی هست که در این توهم دست مرا بگیرد؟

یا اصلا توهم هست ؟ واقعیت همین است؟

چرا راه ها خطم به چاه ها میشود؟

شایدم چاه مسیر باشد:|

چرا راه نرفته خسته ام/:

چرا چاه نرفته باخته ام؟

اصلا چرا بودن ها را نمیخواهم و نبودنی ها را میگردم؟

آیا همه در توهمات منید یا من در وهم های شمام؟

چرا هرچه که بخواهم در آخر نباید میخواستم؟

آیا تا ابد من متوانم بخواهم و بردارمو برگیرمو بمانم؟

اینجا عاقل بودن را دیوانگی میدانند ...

اینجا نادان ها بوی بهتری میدهند...

اینجا دیگر عاقل هارا دوست ندارم...

دوست دارم ساکت به دنیای پوشالی ها خیره شوم .تمسخر کنم .نیشخند زنم به وهم های بی مزه ای که در واهمه ی من است ...

بودنــ:|

کاش که دیگر آسمان هم آبی نبود ...

کاش دیگر باران هم عاشقانه نبود ...

هوا ها رو تقسیم بر نفرات نمیکردیم ...

ای کاش قلب دیگر اسمی نداشت یاکه دلی وجود نداشت

شاید خواستن ها بهانه های واقعی را درک کنن .

کودکی

تورا تنها میگذارم با خاطرات شیرین کودکی هایم شاید دیگر جوانی مجال با تو بودن را به من نداد...

ولی مراقب تمام دنیایم باش دستت میسپارم به امانت . شاید نزد خدایم بازهم امدم به آن روزها و در شور کودکی غرق شدم

در بیخیالی های تام

مست بازی های کودکی ...

ای کاش خانه خاطراتم ویران نمیشد ...

تا هر از چندگاهی می آمدمو نفس های کودکی را استشمام میکردم...

به نام خدای آرزوهایم

دوس دارم خاطرات را برای اینکه طعم شیرنی را میدهد. اما قاشق دستم خار دارد .

همینکه ۺیرینی ب دهانم میرسد خارها میزنند ، میدرند و میدرند...

ای کاش خاطراتمان طعم درد نمیداد ...