آخی...
چه حالو صفایی داشت وقتی صب با صدای گنجشکا بیدار میشدی...
اولین صحنه ای که میدی تیر چوبیه سقف خونه بود...
یادتونه بارون که میومد سطل زیر تیرچه چوبیا میزاشتن؟؟؟
مامان بزرگ رو چراغ یه نون رو داغ میکرد...آخ چه طعمی میگرفت...
قدیما مرد بودیما..
آقا بودیم...
درد همسایه در ما بود...
غم ما غم همه محل بود...
یهو شاد میشدیم همه با هم بغض میکردیم...
صدای بلبل نیازی نبود...
هرکسی یه گوشه نفس میداد...
آمبولانس...
پلیس...
ارتش...
جنگ... اصن اینا جایی بین مردم داشت؟؟؟؟
چرا یهو جدید شدن واجبه؟
چرا اصلا قدیم جدیدم نباشه؟؟؟
کسی میفهمه چی میگم یا بازم ذهن کوکی من بد کوک شده؟
میدونی چیه؟
دوس ندارم همش روز به روز روز شه...
کسی هس بگه چرا یه روزی نمیشه همه روزا؟؟؟
که دیگه گذشته هایی نباشه ...همه قشنگی هارو تو قدیم اسیر نکنه؟؟؟
چرا همش باید جلو جلو رفت؟؟؟
آخه این همه قشنگی رو چرا باید تنها گذاشت؟؟؟
شنیدی ساز که قدیمی تر میشه قشنگ تر صدا میده؟؟؟
خاطره هام همینن ...هرچی که قدیمی تر باشن بیشتر تو وجودم مزه میدن...
آخ بگم؟؟درد که نداره آخه آخو اوخ کنم...
ولی ای کاش به خاطره ها فک کردن درد داشت لااقل یه مسکن میخوردم.
میدونی چیه درد هستش هاااا ولی خوب نمیدونم کجاس ... مث اینه که ندونی به چه جرمی داری محاکمه میشی...
ای کاش ضخم داشتم ولی خاطره نه...
اصلا چرا خاطره هار باید یاد کرد؟؟؟
اینجا آمدیم که تجربه شود؟؟
- نه حاجی .
اینجا آمدیم که بی درد نباشیم...
آخی خدا...
میشه بفرمایی دعوای من و خاطره هام کی تموم ممیشه؟؟؟
فدای خوبیات نکنه یروزی به شمام خاطره بگیم!!!
راستی آقا خدا ... چرا شما همش هستی؟؟؟ اصن نیستی...
خخخخ
خندم گرفتاااا
ما انسان هام ادمای عجیبی هستیماااا
میدونیم نیستو میفهمیم هستو میپرستیم...
خخخ
بدرود
غم کده ها نام مناسب ندارند آخه همیشه حرف دل خوب وصف نمیشه