نوشتنــــــــــــ

در هیاهوی جهان مسکن دل ویرانه شده ای کاش بم بودم یا هیروشیما آن وقت بهانه خوبی برای ویرانی های این مجنون داشتم . حالا که در آمد و شد های جهان بی سرو سامان میگردم هیچ راهی برای دیوانگی های ذهنم پیدا نمیکنم . گاه گاهی برای دیوانگی های ذهنم دلم میسوزد که او هم از روی بی کسی آنقدر میسوزد میسوزد که درد های او هم بر شانه این منه بی سامان سنگینی میکند . ای کاش این تسکین نوشتن هم دو سه چند یاری داشت بلکه کوله بار درد ها را با من به امانت بکشد...

بودنــ:|

کاش که دیگر آسمان هم آبی نبود ...

کاش دیگر باران هم عاشقانه نبود ...

هوا ها رو تقسیم بر نفرات نمیکردیم ...

ای کاش قلب دیگر اسمی نداشت یاکه دلی وجود نداشت

شاید خواستن ها بهانه های واقعی را درک کنن .

کودکی

تورا تنها میگذارم با خاطرات شیرین کودکی هایم شاید دیگر جوانی مجال با تو بودن را به من نداد...

ولی مراقب تمام دنیایم باش دستت میسپارم به امانت . شاید نزد خدایم بازهم امدم به آن روزها و در شور کودکی غرق شدم

در بیخیالی های تام

مست بازی های کودکی ...

ای کاش خانه خاطراتم ویران نمیشد ...

تا هر از چندگاهی می آمدمو نفس های کودکی را استشمام میکردم...

به نام خدای آرزوهایم

دوس دارم خاطرات را برای اینکه طعم شیرنی را میدهد. اما قاشق دستم خار دارد .

همینکه ۺیرینی ب دهانم میرسد خارها میزنند ، میدرند و میدرند...

ای کاش خاطراتمان طعم درد نمیداد ...