کودکی :...
+ خلبان
+دکتر
+پلیس
یادتونه؟
معلما همش میپرسیدن اینو ... آخی چه با ذوقم میگفتیم همپین که فک میکردیم الان پشت هواپیماعه نشستیم.
گذشت هااا ...
از اون همه شغل که آرزو میکردیم همین یه خاطره سوال معلممون موند...
دنیا یه جوری باهامون در افتاد که اصن دیگه فرصت به شغل فکر کردنم واسمون نزاشت
خیلی سخته وقتی یاد اون میزو نیمکتا میفتم مث اینکه یکی داره تو سینم یه سیخ فرو میکنه ...
حسین ،رضا ، حمید ...
هیییی الان فقط یه صحنه های کوچیکی بیشتر نمونده ازشون تو ذهنم
خیلی درد داره یاد اون حالتا که میفتم
تمام دغدغمون این بود یجوری مشق هارو بپیچونیم
یادتونه همش آرزو میکردیم بریم دبیرستانی شیم بخوانیم بنویسیم نباشه؟
خانواده هاشمی دست از سرمون ور نمیداشتن خخخخ
کارت فوتبالیا شده بود ارز ما .
نزول میدادییم ، نزول میگرفتیم
تمام تفریح تابستونم اینم بود عکس فوتبالیام زباد شن
دعوا که میشد تا جون داشتیم میزدیم تا جا داشت میخوردیم آخرشم دستمون گردن هم بود
زمین که میخوردیم تو خونه میگفتیم دعوا کردیم . دعوا که میکردیم میگفتیم زمن خوردیم
توپ پلاستیکی هامون دوجلده بود....
خخخ یه رفیق داشتم 3 جلده بود شاخمون بود مث اینکه ایفون ایکس داشت
خدایی چه دنیایی قشنگی داشتیم هاااا
یکی دو ماه از خودمون بزرگ تر بود میترسیدیم تو روش نگاه کنیم .
الان بچه ابتدایی ها تو جیبشون هفت تیره ...
خودکار بیک لاکچری بود هنوز ....
ولی حالا چی؟
بگم...؟!
غم کده ها نام مناسب ندارند آخه همیشه حرف دل خوب وصف نمیشه