خاطرات نببود ://

گاهی اوقات زمان به بن بست های میرسد که را فراری نداری باید بمانی سخت بگذرد حسرت بخوری و تماشا کنی ...

گاه گاهی یاد هایی در ذهن تداعی  میشود که نه دل میکنی دس ورداری و نه دوس داری مرور کنی ...

گویی که صدا ها خاموش میشود و رنگ ها زشت و دل ها برای خاطرات نبافته خاطره میسازند 

اینجاست که طرف میگوید میسوزمو میسازم...

مسیر زندگانی ما...:/

چرا دیگر چراغ های روشن راه را نشان نمیدهند؟

یا که من چراغ ها را روشن میبینم...!؟

کسی هست که در این توهم دست مرا بگیرد؟

یا اصلا توهم هست ؟ واقعیت همین است؟

چرا راه ها خطم به چاه ها میشود؟

شایدم چاه مسیر باشد:|

چرا راه نرفته خسته ام/:

چرا چاه نرفته باخته ام؟

اصلا چرا بودن ها را نمیخواهم و نبودنی ها را میگردم؟

آیا همه در توهمات منید یا من در وهم های شمام؟

چرا هرچه که بخواهم در آخر نباید میخواستم؟

آیا تا ابد من متوانم بخواهم و بردارمو برگیرمو بمانم؟

اینجا عاقل بودن را دیوانگی میدانند ...

اینجا نادان ها بوی بهتری میدهند...

اینجا دیگر عاقل هارا دوست ندارم...

دوست دارم ساکت به دنیای پوشالی ها خیره شوم .تمسخر کنم .نیشخند زنم به وهم های بی مزه ای که در واهمه ی من است ...